این شعرهارو دیروز که رفتیم بسطام نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد
همانم:
آری من همانم
همان تک دختر زیبای پاییز
که گیسوان قهوه ای اش همچون درختان برهنه پاییزیست
همان که همراه برگ های رنگین پاییزی هم نوا با باد می رقصد و بر آب های جاری از برف های سپید کوه می نشیند و موج های حلقه ای حاصل از وجودش آب ساکن رابه حرکت وا می دارد تا چرخه ی حیات را بچرخاند
و بعد اصلاحش کردم و شد این:
تک دختر زیبای پاییز
هر گاه که بادی از سوی پاییز وزید
زمین را برای من آماده کن
آن را پر کن از برگ های رنگینی که یاد آور شور من است
زیرا من تک دختر زیبای پاییزم
حیات را برجهان بپاش
زیرا من همراه برگ های پاییزی می رقصم و هم نوا با باد بر زمین نقش می زنم
باد را فرا بخوان که تند تر بوزد تا درختان برهنه شوند
برای من
چون من تک دختر زیبای پاییزم
من هم گیسوانم را می سپارم دست باد
او امانت دار خوبی است
دنیا را از آمدنم خبر کن
به همه بگو خزان فصل نومیدی نیست
خزان دگر گونی است
خزان تولد من است
من من من ...همان تک دختر پاییز همان شهزاده ی خزان
و همه ی مه ها را فرا بخوان تا راز های مرا
پنهان کند
و حالا که دیگر به راستی دارم می آیم
باران را صدا کن تا نغمه های مرا بنوازد
و نغمه هایم گوش فلک را پر کند
می دانی چرا....چون من تک دختر زیبای پاییزم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
نظر یادتون نره