برای دوستم حدیث

ای دخترک سفید پوست

ای شمعک مهربان

چرا شدی پریشان ؟

خسته و زار و گریان

تو را در خواب می بینیم

تو را با اشک در چشمان می بینم

نالان نباش ای گل سرخ دوستی

می رسد از ره زمان دوستی

فصل زیبا و دل انگیز بهار

فصل باران و حدیث روزگار

می رسد از چشم های اشکبار

مادر

باز از سفر به پیش ما می آیی

باز تو همچون رودی به سوی ما می آیی

هر لحظه به آمدن تو نزدیک می شوم مادر

مادر مادر پس کی می آیی مادر

پنجره

در کنار پنجره یه گلدان سفالی

پنجره به سوی من باز می شود

من آسمان آبی شهرمان  را می بینم

من ذر رویایم به آن ها نزدیک می شوم. 

کودکی تشنه

باز در بیابان کودکی تشنه بدنبال آب می رود او  از دور چشمه ای را می بیند و به طرفش می دود

آن سراب بود . ناگهان کودک غش کرد 

پرنده های کویر پرواز کردند و به آسمان گفتند که باد بوزد و ابر ها تکان بخورند تا باران ببارد

ناگهان باران سرازیر شد    دو پرنده کوچک دهانش را باز کرده و آب را در آن ریخته مدتی بعد بلند شد و با پرنده ها حرف زد

او در رویایش با پرنده ها حرف می زد.

وقتی که می خندی

وقتی که می خندی

تو همجون غنچه ای شکفته می شوی و بآسمان می روی

رویای تو به حقیقت می پیوندد و روی هر برگ خود فرشته ای را با خود می بری

بدن تو هم چون ساقه ای رشد می کند و قلبت را به خدا پیوند میزند.

عید

گل شکفت و لاله گفت                  می رسد اینک بهار

می دهد ما را سلام                     عطر خوب نوبهار

بوی خوش بوی محبت                 بوی خوبی های باران

بوی سبز با تو بودن                     بوی شادی های یاران

ترانه کوچولو

ترانه کوچولو داشت تمام سعی خود را می کرد تا به هدف خود که نویسندگی بود برسد .او یک داستان عالی نوشته بود و یک شعر فوق العاده گفته بود . او می خواست زود تر یک نویسنده ی کوچک مشهور شود.

او تمام سعی اش را می کرد و برای مشهور شدن داستان هایش را برای مجله های مختلف می فرستاد و مطالعه می کرد تا یک روز یک پاکت نامه ی بزرگ به دست او رسید در آن یک نامه و یک مجله بود .ترانه نامه را مطالعه کرد در آن نوشته شده بود که: ترانه خانم تو نویسنده کوچکی شده ای که در مجله از تو دعوت شده است خواهش می کنم بیاین .

او درست می گفت او مجله را خواند خیلی خوشحال بود و بالا و پایین می پرید .

وقتی ترانه بزرگ شد بزرگترین نویسنه دنیا بود که ۷ زبان مختلف بلد بود